اشعار محمدحسین انصاری نژاد


جوونمردای بندربی نظیرن / محمدحسین انصاری نژاد

ده دوبیتی برای سردار شهید،
علیرضا تنگسیری

1
سر شب شروه بر لب داری ای دل
که نم‌نم تا سحر می‌باری ای دل
دوبیتی در دوبیتی داغ سردار
کجای ساحل دلواری ای دل؟
۲
میون نم‌نم بارون می‌آرن 
دارن از کربلا مهمون می‌آرن
خبر اومه، محرم اومده باز
شهیدی رو به تنگستون میارن
۳
گمونم "ریسلی" تو راهه امشو
و با "خالو" به "چاکوتاهه" امشو*
همه‌ش برنو به دس نخلای دلوار
تموم تنگسون خونخواهه امشو
۴
جوونمردای بندربی نظیرن
همه برنو به دوش تنگسیرن
شبا آتیش به دریامی زنن باز
می رن تا انتقامت رو بگیرن
۵
غم اون مرد زد آتیش به جونم
که می‌سوزه تموم استخونم
شب بارون توی نخلای دلوار
می‌رم تا صب همه‌ش فایز بخونم
۶
به قربون چشای شروه خونت
یه نخلستون دوبیتی ارمغونت
چشات تو آسمون می‌گرده هر شو
کجایه پس ستاره‌ی آسمونت؟!
۷
تموم سینه داغ و دردی ای دل
یه باغی از گلای زردی ای دل
بگو هر شو به دنبال ستاره‌ت
کجای آسمون می‌گردی ای دل؟!
۸
کدوم غم کرده دیگرگونت ای دل
که خون می‌ریزه از چشمونت ای دل
میگن تو بندرعباسه شهیدت
می‌بینم گریه‌ی کارونت ای دل
۹
دو چشمم رو به عکس پشت میزه
به اون لبخند سردار عزیزه
دوبیتی‌هام تیکه‌تیکه ابره
می‌آیه بر سر خاکش بریزه
۱۰
غروب اومه، چه دلتنگی دل مو
که با ابرا هماهنگی دل مو
به چشمون تو داغ تنگسیری‌ست
شهید چندم جنگی دل مو؟
.
.
*خالو حسین چاکوتاهی،
مبارز بزرگ جنوب و همرزم
رئیسعلی دلواری
.
.
12 0

بخوان که منتظر فتح خیبرست خیابان / محمدحسین انصاری نژاد

تمام حنجره الله‌اکبرست خیابان
شبش بخیر که خورشیدپرورست خیابان

چقدر شوق شهادت، چقدر شعر شکفتن
شناسنامه‌ی گل‌های پرپرست خیابان

تمام کودکی‌ام را به کوچه دیدم و رفتم
که کوچه خوب، ولی چیز دیگرست خیابان

به وصف او بنویسیم کاش شعر بلندی
که از تمام غزل‌های ما سرست خیابان

بس است خاطره از خاکریزهای شقایق
که لاله‌خیزترین فصل سنگرست خیابان

بخوان حماسه که با برق ذوالفقار بچرخد
بخوان که منتظر فتح خیبرست خیابان

 
19 0

گل‌ها ادامه‌دارتر از پیشند، هر روز با تداوم موشک‌ها / محمدحسین انصاری نژاد

گفتی از این محله بزن بیرون، 
پیش از هجوم چندم موشک‌ها
پهپاد، شخم می‌زند اینجا را، 
بازی بس است با دم موشک‌ها!

بنگر چه چوب می‌زند از هر سو، 
زاغ سیاه مردم اینجا را
بنگر چه موذیانه کلاغانند، 
آتش بیار هیزم موشک‌ها

می‌گویم این درخت که می‌بینی، 
در کوچه ایستاده و ترسش نیست
حتی به قدر یک سر سوزن هم، 
از بمب بمب و "گم‌گم" موشک‌ها

بنگر در این تجلی عاشورا، 
شش‌ ماهه‌های تشنه‌ی پرپر را
تیر هزار حرمله باریده‌ست، 
در پرده‌ی تلاطم موشک‌ها

آری در این محله‌ی اجدادی، 
از جنس این حماسه فراوانند
چون خَم نمی‌شوند درختانش، 
در لحظه‌ی تهاجم موشک‌ها

مشق شب تمام دبستان‌ها، 
خونخواهی از سگان تلاویوست
دیوی اگرچه گربه برقصاند، 
بی‌وقفه در توهم موشک‌ها

تکلیف کودکان شهید ما، 
این مصرع شکسته‌ی رنگین است:
گل‌ها ادامه‌دارتر از پیشند، 
هر روز با تداوم موشک‌ها

 
31 0 5

سوگ امام آینه‌ها هم حماسی است / محمدحسین انصاری نژاد

هرچند بر قبیله جراحت رسیده است
دست دعایشان به اجابت رسیده است

گفتند بر جنازۀ خورشید عدّه‌ای
ای قوم بی‌ستاره! قیامت رسیده است

گفتند با هجوم ملخ‌های آتشین
سهم شما مزارع آفت‌رسیده است

گفتند ابن سعد، حوالی ملک ری
ناگاه با تمام شقاوت رسیده است

قد راست کی کنید شما؟ چون هزار بار
زخم تبر به نخل ولایت رسیده است

انگار وقت واقعه پیغمبری به کوه
با سوره‌سوره زخم به بعثت رسیده است

گفتند رفته‌رفته به بن‌بست می‌رسند
از بس بر این قبیله مصیبت رسیده است

ای سر! پس از امام به گردن چه می‌کنی؟
برخیز! وقت ترک سلامت رسیده است

الّا به روی نیزه سری سرفراز نیست
ای سیب سرخ! وقت شهادت رسیده است

سوگ امام آینه‌ها هم حماسی است
این‌گونه از امام اشارت رسیده است

آمد امیر قافله و جمله خصم را
قدر هزار زلزله وحشت رسیده است

امشب بخوان روایت صبح قریب را
امشب از آفتاب روایت رسیده است

تا روز حشر بر سر ما سایه‌گستر است 
این خلعت خدا که به امّت رسیده است

آیینه‌ای‌ست یکسره از سیدالشهید
وقت طلوع آن قد و قامت رسیده است

امشب خبر کنید فقیهان شهر را
چون موسم بهار فقاهت رسیده است

با «صاحب جواهر» از این جاده، صبح‌دم 
سرشار از جواهر حکمت رسیده است

انگار مست خاطره از جادۀ سلوک
دستش به روی شانۀ «بهجت» رسیده است

از یمن ذکر نیمه‌شب است و دعای صبح
از فرش اگر به عرش زعامت رسیده است

بنگر هلا ورق‌ورق اردیبهشت را
ای باغ زرد! فصل طراوت رسیده است

آواز ارجعی‌ست پیاپی به گوش ما
بر دل طنین آیۀ رجعت رسیده است

هر گل به شوق بشکفد امشب محمدی‌ست
هر گل که گرم مشق سیادت رسیده است

می‌بینم از سلوک گل سرخ، ناگهان
با شال سبز کشف و کرامت رسیده است

دریا به غیر فلسفۀ اتحاد نیست
دریاست کثرتی که به وحدت رسیده است

این وارث قبیلۀ خورشید مجتباست
ای اهل قبله! لحظۀ بیعت رسیده است

این تیغ حیدر است که در دست مجتبی
با جوهر شکوه و صلابت رسیده است..

بر دست‌های تفرقه‌اندیشِ پیش رو
هر دم هزار مرتبه لعنت رسیده است..

در هر دلی چراغ ولای تو روشن است
بی‌شک به شاهراه هدایت رسیده است

لبنان به شوق، «نصر من الله» بر لبند
عطر هزار آیۀ نصرت رسیده است

ما را به سوی خیمۀ موعود می‌بری
چون از امام عصر عنایت رسیده است

اشکم بر این قصیده چکیده‌ست بیت‌بیت
نم‌نم به قصد عرض ارادت رسیده است
 
17 0

از قیام سرخ گوهرشاد بنویس ای رفیق / محمدحسین انصاری نژاد

چیست در اسلیمی این گنبد و معماری‌اش
این خطوط روشن طاق مقرنس‌کاری‌اش

شب‌نشین نقش‌بندی‌های این گلدسته‌ام
با طنین دل‌نشین ساعت دیواری‌اش

پشت خط نسخ این ایوان و پیچاپیچ آن
جویباری هست و چشمم خیره بر سرشاری‌اش

هر کتیبه، رسم نستعلیق زلف دلبری‌ست
می‌کشد آخر مرا این شیوة دل‌داری‌اش

دیده‌ای در وسعتی از زعفران خورشید را
صبح این ایوان ببین و گیسوی زرتاری‌اش

پیچ‌وتاب نقش‌ها هریک چو ماری رنگ‌رنگ
چشم دارد باغضب بر پونه و «رزماری»اش

شارع ایوان مقصوره است تا دارالشفا
هرنفس از چشم بیماری‌ست رود جاری‌اش

ای خوشا چشم مسافر خواب در محراب او
باز، وقت شرعی نقاره‌ها بیداری‌اش

روزه‌داران را خوش است اینجا سلوک شامگاه
نان و خرمایی به لب از سفرة افطاری‌اش

باده‌نوشان‌اند اینجا ساغر خورشید را
می‌ فروش اینجاست مست از پیشه‌ی خماری‌اش

ای خوشا با لحن «قدسی» وصف این نقش‌ونگار
بعدازآن بیت‌الغزل با سبک «صاحب‌کار»ی‌اش

جلوة شاه شهید اینجا تماشایی‌تر است
در همین آیینه بنگر شوکت درباری‌اش

گر بیندیشد بر این دریا کسی از قحط آب
وای بر چشم بخیل و خوی بوتیماری‌اش

بنگر اینجا پشت ‌هم ردّ قیامی سرخ را
در نقوش سرخ بنگر نم‌نم خون‌باری‌اش

پنج نوبت باید اینجا کرد لعن میرپنج
چشم بر این گنبد و رسم‌الخط پرگاری‌اش

خصم خونی بود دین را «میر پنج» شب‌پرست
با کلاه زرنشان از حقیقت عاری‌اش

خواست بین روسری هرگز نماند طرّه‌ای
تا از آن هموار گردد جادة طراری‌اش

تا دهد دم را تکان بر منظر روباه پیر
سر برید از کفتران با خصلت کفتاری‌اش

تا بیفتد غرق خون عمامة روحانیان
تا ببندد چون یهودان تُکمة سرداری‌اش

ای خوشا شیخ گنابادی و آن روح رشید
آن علمدار قیام و شور بیرق‌داری‌اش

عارفی چون سهروردی با شهودی سرخ بود
خواند بین آتش و خون مبحث اسفاری‌اش

او که مضمون‌های خورشیدی‌ست نونو موج‌خیز
پشت ابیات بلند مخزن‌الاسراری‌اش

عارفی پیموده تنها هفت شهر عشق را
حاجت کشکول کو در مشرب عطاری‌اش

شهر در خواب تغافل بود در آن گیرودار
هست مدیون صدایی شب‌شکن، بیداری‌اش

سخت مسموم است آفاق مجازی، هوش دار
بنگر ابر فتنه را با جوش نرم‌افزاری‌اش

دست‌ها در پرده می‌بینم به تحریف قیام
محو فرهنگ فرنگ و کیش آدم‌خواری‌اش

از قیام سرخ گوهرشاد بنویس ای رفیق
تا به نِسیان در غبار فتنه‌ها نسپاری‌اش
.
200 0 5

با شهیدان عطش، ظهر محرّم دیدمت / محمدحسین انصاری نژاد

چون مسیحی تشنه با گیسوی در هم دیدمت
در طنین گریه‌ی گُل‌های مریم دیدمت

ای تو را رزق شهادت در بلند ورزقان
مثلِ آیاتِ جهاد ای کوه، محکم دیدمت

می‌گذشتی از شب نهج‌البلاغه با علی
در مصاف کوفه ای از ابن‌ملجم دیدمت

چشم‌هایت بر گلوی تشنه‌ی شطّ فرات
با شهیدان عطش، ظهر محرّم دیدمت

دیدمت با نوشدارویی به زخم سیستان
مرهمی از نو به داغ کهنه‌ی بم دیدمت

سوی بوشهر آمدی ای سید دریا به دوش
شب نشین ساحل  بی تاب دیلم دیدمت

نقشه ی گرسیوزان قتل سیاووش تو بود
وقت خونخواهی اگر همپای رستم دیدمت

بوسه‌اش مهر سلیمانی‌ست بر پیشانی‌ات
گاه همت گاه تهرانی مقدّم دیدمت

خم نیاوردی به ابرو در هجوم تیرها
در صبوری هم از آن مشهور عالم دیدمت

چشم هایت بر کمانداران کوی هفت تیر
بین هفتاد و دو گل، قدر مسلم دیدمت

دست‌ در دست بهشتی رد شدی از شعله‌ها
با دمِ گرم رجایی در همان دم دیدمت

دیده‌ام در شامگاه کودکان غزه‌ات
با تمام ابرهای گریه نم‌نم دیدمت

دیدی اسماعیل‌هایت را به قربانگاه عشق
با گلوی خون‌فشان در پای زمزم دیدمت

می‌رمد شیطان هم از این تیره‌ی شرب‌الیهود
سنگ در کف رو به شیطان مجسم دیدمت

ای شهید غربت جمهور ای دست کریم
در شب گلچرخ ارواح مکرم دیدمت..

پرچمت بالاست مثل حاج قاسم تا ابد
بسکه در رسم ستم سوزی مصمم دیدمت
 
365 0 5

بنگر به پگاه مسجدالاقصی / محمدحسین انصاری نژاد


برای سمیح القاسم و اندوه حماسی شعرهایش


بر جاده مسافر فلسطین است
دلواپس قبله‌ی نخستین است

رد می‌شود از مزارع زیتون
آنجا که به خون لاله آذین است

از قمریَکان طنین بالی نیست
با نای بریده، مرغ آمین است

با رنگ‌پریده ماه در چشمش
انگار پرنده‌ای کبودین است

بر باغ، پرندگان بمب‌افکن
در مزرعه، خوشه‌خوشه‌ی مین است

بنگر به فلک شهاب ثاقب را
هنگام تهاجم شیاطین است

بر مزرعه‌ی سپهر، می‌بینی
با سنگ، ستاره پشت پرچین است

خنیاگر، وارثان تیمورند
یغماگر، لشکر تموچین است

چنگیز در الخلیل، پاکوبان
در شعله تمام دیر یاسین است

شطرنج به‌ دست، شاه سردرگم
در خویش شکسته، مات، فرزین است

بنویس سمیح! شعر دیگر را
شعری که شبیه عقد پروین است

شعری که پر از شمیم شب‌بوها
غرق گل سرخ در مضامین است

تصویر حماسه‌ات از آن بالا
بشکوه‌تر از فرود شاهین است

بنویس قصیده‌ای دگرگون‌تر
شعری که در آن سماع خونین است..

بر نعش سیاوشان به خون‌خواهی
برخیز که رخش تهمتن، زین است

برخیز که وقت کوچ، اکنون نیست
هرچند شکوه شاعری این است

بنگر به پگاه مسجدالاقصی
بنویس بهار، پشت پرچین است
.

667 0

 این عمارست ذکر حیدر اینجا گوش کن  / محمدحسین انصاری نژاد


مست می آیی که شور لاتخف را بنگری 
صبح رستاخیز ایوان نجف را بنگری

 می روی با میثم تمار در آن رستخیز
 تاسماع جرعه نوشان سلف را بنگری

 تیغ در کف خفته،حجربن عدی در قتلگاه
 باید آنجا کشتگان سر به کف را بنگری

 می زند ابرو که بگذر از صفوف تیرها
 تا کمانداران ازهرشش طرف رابنگری

 درسکوت شامگاه نخل ها بنشین خموش 
تا که ماه خون چکان در کلف را بنگری

 صیرفی باشی اگر،در نجف در دست توست
 صیرفی باشی اگر،شمس الشرف را بنگری

 پرده بالامی رود با بال بال جبرییل
 تا ورای پرده، سر"لو کشف"را بنگری

 بین اوراق دعا،بشنو نفس های کمیل
 تا در آن آیینه ها،اشک شعف را بنگری

 ابن ملجم هاست اشباح الرجال پیش رو
 تابه جشن فتنه زادان،چنگ و دف را بنگری

 این عمارست ذکر حیدر اینجا گوش کن 
تا از آن ارواح، ابناء خلف را بنگری

 در نماز ظهر ایوان نجف، لب تشنه باش
 تا تجلی شهیدستان طف را بنگری
 

629 1 2.67

حیرت زده ی کشف اشارات شمایم / محمدحسین انصاری نژاد

 ابرو بزن ای ماه که شهر است دوباره
محو شب چشم تو و تقسیم ستاره

پلکی بزن آهسته که آشفته بیایند
با پیرهن چاک و غزل خوان به نظاره

چشم تو شکافنده ی ذرّات علوم ست
در درک اشارات تو مانده ست«زراره»

حل می کنی از پلک زدن مسأله ها را
شهری نگران تو و انگشت اشاره

پلکی بزن ای ماه که پیران مذاهب
ذکر لبشان«اشهد ان لا»ست هماره

پیشانی ات آیات شکافنده ی دریاست
می افتد از اعجاز تو در نیل شراره

بر قلّه ی «مدین» ردی از بغض مدینه ست
گفتند شعیب آمده بر کوه سواره

می خواست هشام آینه محصور بماند
حتّی نرود صبح، مؤذن به مناره

تا مبحثی از باغ تو در دست نسیم ست
از بسط نفس های گل سرخ چه چاره؟

حیرت زده ی کشف اشارات شمایم
چون بلبل مشتاق بر این بام هزاره

3202 1 4.57

این دشت در حدیث «طریق الرضّا»ی ماست / محمدحسین انصاری نژاد

 

می خواهم از مسیر کویری گذر کنم
با گردباد، زمزمه ای مختصر کنم
 
خطّ غبار، یکسره رسم است بر دلم
با بادگیرها مگر آواز سر کنم
 
روزی امام هشتم از این جاده رد شده ست
با ذکر این حدیث، شبی را سحر کنم
 
شاید به سایه سار همین سرو آمده ست
باید سؤال از شب و کوه و کمر کنم
 
از«مسجدالرضّا» کمی آهسته تر بپیچ
تا دل به زیر بارش گلدسته تر کنم
 
این جا اذان گریه ی مولا شنیدنی ست
این جا وضو خوش است به خون جگر کنم
 
این قطعه، جانماز امام شهید ماست
می خواهم ای دریغ، از این جا سفر کنم
 
حجّ است هشت فرسخ از این جاده رد شدن
باید مسافران حرم را خبر کنم
 
حس می کنم که نافله از دشت می وزد
وقت است تا که هروله را بیشتر کنم
 
این دشت در حدیث «طریق الرضّا»ی ماست
باید در این مسیر سلوکی دگر کنم
 
این جا خوش است جامه دران غرق گریه شد
قطع درخت وسوسه با این تبر کنم
 
این جا خوش است ذکر شبانگاه در کویر
انگشتری به دست و عبایی به سر کنم
 
می ترسم از قیامت و سرگشتگی به حشر
یکباره استغاثه ی « این المفرّ» کنم
 
این جا درنگ کرد، کویر آبرو گرفت
بر سنگ، شرح واقعه ای معتبر کنم
 
گویی به صخره های هوا می خورد سرم
وقت است تا که قافیه را در به در کنم
 
امشب صدای روشنی از دور می رسد
خواهم شنید چشم به بالا اگر کنم:
 
« از این مسیر سمت سناباد رفته ام
تا خاک تشنه را به قدم عین زر کنم
 
از این مسیر آمده ام تا کویر را
با ربّنای نیمه شبم شعله ور کنم»
 
می بینمت، امام من! آشفته آمدم
تا از دلم گدازه ی عصیان به در کنم
 
می آیم از شمیم قدم گاه پر شوم
بر عطر ماه، پنجره را بازتر کنم
 
ختم قصیده، روضه ی ماه جوان توست
این را، امام! هدیه ی روز پدر کنم؟‍!
2325 1 5

با خودش می برد این قافله را سر به کجاها / محمدحسین انصاری نژاد

 

با خودش می برد این قافله را سر به کجاها
و به دنبال خودش این همه لشکر به کجاها
 
کوفه و شام و حلب یکسره تسخیر نگاهش
دارد از نیزه اشارات مکرّر به کجاها
 
سوره کهف گل انداخته این بار و زمین را
می برد غمزه ی قرآنی دیگر به کجاها
 
بر سر نیزه تجلّیِ سر کیست؟ خدایا!
پر زد از بام افق نیز فراتر به کجاها
 
بین خون گریه، پیام آور خورشید صدا زد؛
« می روی با جرس شوق، برادر! به کجاها؟!»
 
شب گرگ است و شقاوت، شب سیلی به شقایق
تو گل انداخته ای در شب خنجر به کجاها
 
چه زبون است یزید و چه حقیر ابن زیادش
شهر را می کشد این خطبه ی محشر به کجاها
 
جشن خصم تو پیاپی به عزا شد بدل آن جا
تا که انداخت نگاه تو به کاخش گسل آن جا
2357 0 5

این مجلس شوریده سران است؛ ببینید! / محمدحسین انصاری نژاد

 

این نامه ی خونین جگران است؛ ببینید!
از قافله ی جامه دران است؛ ببینید!
 
ای یثربیان! ولوله ی صبح قیامت
یا محشری از نوحه گران است؛ ببینید!
 
از جاده، سفرنامه ی خون رنگ بخوانید
این مجلس شوریده سران است؛ ببینید!
 
گهواره ی خالی که تکان خورد به محمل
جان پاره ای از عشق در آن است؛ ببینید!
 
دنباله ی این قافله بر شام به نیزه
هفتاد و دو چشم نگران است، ببینید!
 
آواز بشیر است، هلا! اهل مدینه!
در تعزیت همسفران است؛ ببینید
 
این پیک امام است، بشیر است، بیایید!
در معرکه هر چند که دیر است، بیایید!
970 0

در سینه ام مدینه ای امشب یتیم شد / محمدحسین انصاری نژاد

 

هر سو شعاع گنبد ماه تمام توست
در کوه و در درخت، شکوه قیام توست
 
در هر بهار زخم فدک تازه می شود
در هر گل محمدی آهنگ نام توست
 
چشمی که در جزیره ی مجنون به خون نشست
دیگر شهید گم شده ی صبح و شام توست
 
وقت نماز شب که دل آهسته بشکند
سوگند می خورم که به طوف مقام توست
 
بین دعای ندبه ی چشمم ظهور کیست؟
دستی به تیغ شعله ور انتقام توست
 
ترکیب بند سوخت؛ دل من دو نیم شد
در سینه ام مدینه ای امشب یتیم شد
1009 0

زنبیلی از ستاره و خرما به خاک ریخت(فاطمی) / محمدحسین انصاری نژاد

 

 این جا چقدر شعله وزیده ست پشت در
باغ این چنین کبود که دیده ست پشت در
 
در کوچه های هاشمی آتش شروع شد
یا هق هقی بریده بریده ست پشت در؟‍!
 
بر مصحفی کبود هیاهوی شعله هاست
یا جبرئیل جامه دریده ست پشت در
 
زنبیلی از ستاره و خرما به خاک ریخت
از نخل مهربان که خمیده ست پشت در
 
تاریک شد مدینه، اذان بلال کو؟
تاریک شد که نعش سپیده ست پشت در
 
با دست بسته، غیرت حیدر چه می کند؟
در رقص شعله فاتح خیبر چه می کند؟
1652 0

می نویسند یک هزاره ی بعد، صد سفرنامه از زمانه ی تو / محمدحسین انصاری نژاد

بیت بیت سروده هایم را با خود آورده ام به خانه ی تو
می گشایم دوباره پنجره بر شب سرشار شاعرانه ی تو

حافظ انگار با تو آهسته با نماهنگ شوق می خواند
که «فرود آ» غزل غزل اینجا، صحن چشم من آشیانه ی تو

از کدامین بهار رد شده ای، که غزل هایت این چنین تازه است
فقط اردیبهشت می شنوم هر شب از پرده ی ترانه ی تو

از شهیدیه می زنی بیرون با همان «مشرب شقایقی»ات
سارها شاعرند و زل زده اند بر اشارات بی کرانه ی تو

در همین باغ با تو حس کردم فقه را زیر سایه ی انجیر
حس تلفیق شعر و فلسفه را مثل ابری بر آسمانه ی تو

کمی آن سوتر از شهیدیه در علف ها صدای پچ پچ کیست
یک گلستانه شوق سهراب است قسمت خلسه ی شبانه ی تو

می شود پای بید مجنون خواند شرح اشراق سهروردی را
یا که با سهره های تشنه گریست با تمام عطش به شانه ی تو

امشب از بادگیرها بنویس پای یخچال های خشتی شهر
می نویسند یک هزاره ی بعد، صد سفرنامه از زمانه ی تو

1682 0 5

مَشک بر دوش سوی علقمه رفت تا که شق القمر نشان بدهد / محمدحسین انصاری نژاد

مَشک بر دوش سوی علقمه رفت تا که شق القمر نشان بدهد
تا که چشمش هزار معجزه را بین خوف و خطر نشان بدهد

شیهه در شیهه اسب و گرد و سوار، آسمان مکث کرده تا چه کند
خیمه در خیمه گریه می شنود، آب را شعله ور نشان بدهد؟

مشک لب تشنه گرم زمزمه شد، گریه های رقیه در گوشش
تا که یک دشت لاله عباسی غرق خون جگر نشان بدهد

قبضه ذوالفقار در مشتش، خشم دریاست در سرانگشتش
کربلا قلعه قلعه خیبر شد، رفت مثل پدر نشان بدهد

با خودش فکر می کند که فرات عطش باغ را نمی فهمد
می رود معنی شکفتن را فوق درک بشر نشان بدهد

همه ی خشم خون فشان علی در صدایش وزیده، می خواهد
خطبه ی شقشقیه ای دیگر، با رجزها مگر نشان بدهد

ساعتی بعد آفتاب گرفت، لحظه ی بعثتی شگفت آمد
سوره ای قطعه قطعه در دستش، رفت شق القمر نشان بدهد

2624 0

سنگ فرش کوچه ها با تو جور دیگر است / محمدحسین انصاری نژاد

سنگ فرش کوچه ها با تو جور دیگر است
بی تو در تمام شهر قحطی کبوتر است

با تو راه می روم، شعر غنچه می زند
در دلم غزل غزل حس شعر قیصر است

حرف می زنی فقط از گل و پرنده ها
می سرایی از غروب، پلک آسمان تر است

با تو راه می روم شهر تازه می شود
این نفس نفس تویی یا گلاب قمصر است؟

گفتی این طرف چقدر، کوچه ها صمیمی اند
گفتم از تمام شان کوچه ی شما سر است

می شناسمش هنوز، کوچه ی قدیمی ات
با دوچرخه ای که نیست سخت گریه آور است

کوچه در خودش شکست، دست بر دلم گذاشت
آه روی دست او جای پای مادر است
 
1170 0 5

تمام جاده چراغانی نفس هایت / محمدحسین انصاری نژاد

کجای وسعتی از آفتابگردان ها
نشسته ای به تماشای ما پریشان ها؟

کجای این شب مهتاب می زنی لبخند
به روی مزرعه ی آفتاب گردان ها

شهید باغ اشارات چشم های تواند
که مانده اند در اوصاف شان غزل خوان ها

تمام جاده چراغانی نفس هایت
نشسته اند به پابوسی ات خیابان ها

زمین قلمرو گل های آفتابی توست
زمان پر از هیجان شکوفه باران ها

دوباره دست تکان می دهی از آن سوها
دوباره شور شگفتی ست در نیستان ها

کنار تپه ی نرگس مسافری می خواند
خوشا هوای تو و جشن گل به دامان ها

درآ که تفرقه تعطیل کرده عاطفه را
پرندگان پراکنده اند انسان ها

بهار می رسد از راه تازه مثل ظهور
خوش است فرصت گل چیدن از فراوان ها
 
1023 0